رفتی ای پرنده ی خوشبختی من
چاره ساز اندیشناکی من
محبت تو همیشه در دل من
ای که بودی یگانه غم خور من
پدرم جان دل خسته ی من
رمقی نیست دگر در تن من
در سرت همیشه مشکل من
تاب و توانت ببرد چاره ی من
پد رم ببخش این بد عهدی من
زین پس خیال توست بهره ی من
و من ماندم....
در گردابی که زندگی خوانندش
پر و بالم خسته
گویی این حیات طوقی است بر گردنم
و من...
محکومم و مغلول
که تا آخر خط
سنگینی زنجیرها را به تنهایی بر دوش کشم
و پیوسته ترنم صدایی از عرش در گوشم نجوا می کند
که ای بنده ی نا سپاس من به رضایم راضی باش
و زندگی کن همانا
زندگی زیباست
از عدم آغاز و به دنیا تاختن
پدر و مادر آندو را نامیدن
دست پرمهر آنان بر سر توست
نزد آندو کمال و قربی یافتن
در کنار آن دو هماره خوشحالی
آه که دیگر این بخت نتوانی یافتن
تکیه بر کوه صلابت پدر آن موجودی
کز وجودش دگران رشک برند و تو خود نفهمیدن
کشد او ناز تورا و به تو گوید جانم
دگر این لذت مهر به کجا توانی یافتن
جز به مادر کیست که غم خور توست
رازهای مگو نزد او باز گفتن
آنهمه ناز و تنعم که تو می فرمودی
دو خریدار داشت فقط آن وقت نشد دانستن
آه و افسوس روزی از روزها این دور زمان
بستاند عزیزانمان را به وقت رفتن
روزهای شیرین با آنها بودن
سپری گردد و چه دیر این نکته فهمیدن
